رفتن به مطلب

داستان ترسناک{قسمت چهارم}


kambiz_landar

ارسال های توصیه شده

چشم غره ای به مرد 30ساله رفتم و داخل لابی شدم.لابی بزرگ و مجلل بودویک لوستربزرگ ازسقف آویزان بود.مبل های راحتیِ بزرگی -که به رنگ شکلاتی بودند- دروسط سالن به چشم می خورد.فکر می کردم دارم خواب می بینم.خیلی متعجب بودم.ری هم همین طور بود.او گفت:خانم ویدِل واقعاًاین جا روبرای اقامت انتخاب کرده ؟پرسیدم:چه طورمگه؟گفت:آخه اون اصلا آدم ولخرجی نیست.به نظرت کسی بهش گفته تا بچه هاروبیارن اینجا؟شانه هایم را بالاانداختم.یعنی نمی دانم.ما آخرین نفری بودیم که به صف پیوستیم.دوشیزه رایان در حال شمارش بچه ها بود.مرا که دید،گفت:چرا اینقدر دیر کردین؟به ری اجازه ی صحبت ندادم وسریع گفتم:برای اینکه راننده ساک هایمان را دیر دادوما مجبورشدیم تا آخرین نفرباستیم.گفت:خیلی خوب.لطفا توی صف باستید.پرسیدم: دوشیزه رایان؟گفت:بله.گفتم:چندنفر،چندنفرباید توی اتاق ها برویم؟دوشیزه رایان گفت:2نفر،2نفر.من و ری خیلی خوشحال شدیم.خیلی خوب می شد اگه من وری توی یک اتاق می بودیم. بچه ها جلوی یک میز صف کشیده بودندتا کارتِ اتاق هایشان را بگیرند.وقتی توی صف بودیم،من با خود فکر کردم:تا این جای کار که اتفاقی پیش نیامده؛امیدوارم بعد از این هم اتفاقی پیش نیاید.البته اتفاق توی هواپیما را سانسورکردم به خاطر این که الان بین زمین وهوا نبودم.مرد پشتِ میزحدود40سال سن داشت ویک عینک ته استکانی زده بود.موها،ابروهاومژه هایش بلوند بودندولبخند ساده ودل نشینی داشت.با این که قیافه اش مضحک بودولی خیلی زود به دل می- نشست.وقتی نوبت من وری شد تا کارتِ اتاق مان رابگیریم،آن مرد به من وری گفت:سلام مردانِ جوان!من گفتم:سلام.اما ری جوابی نداد.مثل اینکه از آن مرد خوشش نیامده بود.ری همیشه همین طور بود.هیچ وقت با کسی زود وا نمی شداما من دقیقاً برعکس او بودم وزود با دیگران ارتباط برقرار می کردم.من و ری دربیشتر زمینه ها به همدیگر شباهت داشتیم اما دراین مورد ری خیلی سرسخت بود.او اعتقاد دارد که آدم نباید خیلی زود با دیگران وا بشود،چون شایدآن آدم،آدمِ خوبی نباشد.ما کارت را ازآن آقا گرفتیم .من به آن آقای مو بور گفتم:ممنون آقای... .گفت:آقای هِملاک.اِستِفان هملاک.گفتم:آهان.ممنون آقای هملاک.من وری به طرف آسانسور رفتیم.داخل آسانسورگفتم:جالب است ،هملاک.موضوع پیچیده تر شد.ری گفت:کُجایَش جالب است.نکند فکر میکنی که اگر فامیلی آدم هملاک باشد جالب است.خودت هم می دانی هملاک یکی ازگیاهان سمی است.آدم بهتر است بمیرد اما اِسمَش هملاک نباشد.تا حرف ری تمام شد ما هم به طبقه ی پنجم رسیدیم.من برای آن که موضوع بحث را عوض کنم،گفتم:حالا باید دنبال اتاقِ201بگردیم.راهرو ای که در آن اتاق ها قرار داشتند، 1مترونیم در 10بودو12 اتاق را درخود جای داده بود.

ادامه دارد...

لطفا بهم بگید خوب بوده یا نه

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

26 دقیقه قبل، kambiz_landar گفته است:

چشم غره ای به مرد 30ساله رفتم و داخل لابی شدم.لابی بزرگ و مجلل بودویک لوستربزرگ ازسقف آویزان بود.مبل های راحتیِ بزرگی -که به رنگ شکلاتی بودند- دروسط سالن به چشم می خورد.فکر می کردم دارم خواب می بینم.خیلی متعجب بودم.ری هم همین طور بود.او گفت:خانم ویدِل واقعاًاین جا روبرای اقامت انتخاب کرده ؟پرسیدم:چه طورمگه؟گفت:آخه اون اصلا آدم ولخرجی نیست.به نظرت کسی بهش گفته تا بچه هاروبیارن اینجا؟شانه هایم را بالاانداختم.یعنی نمی دانم.ما آخرین نفری بودیم که به صف پیوستیم.دوشیزه رایان در حال شمارش بچه ها بود.مرا که دید،گفت:چرا اینقدر دیر کردین؟به ری اجازه ی صحبت ندادم وسریع گفتم:برای اینکه راننده ساک هایمان را دیر دادوما مجبورشدیم تا آخرین نفرباستیم.گفت:خیلی خوب.لطفا توی صف باستید.پرسیدم: دوشیزه رایان؟گفت:بله.گفتم:چندنفر،چندنفرباید توی اتاق ها برویم؟دوشیزه رایان گفت:2نفر،2نفر.من و ری خیلی خوشحال شدیم.خیلی خوب می شد اگه من وری توی یک اتاق می بودیم. بچه ها جلوی یک میز صف کشیده بودندتا کارتِ اتاق هایشان را بگیرند.وقتی توی صف بودیم،من با خود فکر کردم:تا این جای کار که اتفاقی پیش نیامده؛امیدوارم بعد از این هم اتفاقی پیش نیاید.البته اتفاق توی هواپیما را سانسورکردم به خاطر این که الان بین زمین وهوا نبودم.مرد پشتِ میزحدود40سال سن داشت ویک عینک ته استکانی زده بود.موها،ابروهاومژه هایش بلوند بودندولبخند ساده ودل نشینی داشت.با این که قیافه اش مضحک بودولی خیلی زود به دل می- نشست.وقتی نوبت من وری شد تا کارتِ اتاق مان رابگیریم،آن مرد به من وری گفت:سلام مردانِ جوان!من گفتم:سلام.اما ری جوابی نداد.مثل اینکه از آن مرد خوشش نیامده بود.ری همیشه همین طور بود.هیچ وقت با کسی زود وا نمی شداما من دقیقاً برعکس او بودم وزود با دیگران ارتباط برقرار می کردم.من و ری دربیشتر زمینه ها به همدیگر شباهت داشتیم اما دراین مورد ری خیلی سرسخت بود.او اعتقاد دارد که آدم نباید خیلی زود با دیگران وا بشود،چون شایدآن آدم،آدمِ خوبی نباشد.ما کارت را ازآن آقا گرفتیم .من به آن آقای مو بور گفتم:ممنون آقای... .گفت:آقای هِملاک.اِستِفان هملاک.گفتم:آهان.ممنون آقای هملاک.من وری به طرف آسانسور رفتیم.داخل آسانسورگفتم:جالب است ،هملاک.موضوع پیچیده تر شد.ری گفت:کُجایَش جالب است.نکند فکر میکنی که اگر فامیلی آدم هملاک باشد جالب است.خودت هم می دانی هملاک یکی ازگیاهان سمی است.آدم بهتر است بمیرد اما اِسمَش هملاک نباشد.تا حرف ری تمام شد ما هم به طبقه ی پنجم رسیدیم.من برای آن که موضوع بحث را عوض کنم،گفتم:حالا باید دنبال اتاقِ201بگردیم.راهرو ای که در آن اتاق ها قرار داشتند، 1مترونیم در 10بودو12 اتاق را درخود جای داده بود.

ادامه دارد...

لطفا بهم بگید خوب بوده یا نه

جالب بود👌👌

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

×
×
  • اضافه کردن...